مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

485

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايشان سبب بازگفتند . معروف گفت : آنها چه‌قدر و قيمت دارند كه از بهر آنها اندوهگين شده‌ايد ؟ اين خبر با ملك بازگفتند . ملك گفت : اللّه اللّه . اين مرد چقدر مال دارد و طبع او چقدر كريم است ؟ پس از آن معروف نزد ملك رفته ، بحديث بنشست . ملك گفت : اى داماد ، همىخواهم كه من و تو و وزير از بهر تفرج بباغ رويم . معروف گفت : رأى رأى ملك است . پس ايشان برخاسته ، بباغى شدند كه درختان بارور و نهرهاى روان داشت و مرغان خوش‌الحان از هر سوى نغمه‌ها بركشيده بودند . چون در باغ بنشستند ، وزير ، حكايات غريبه و نكات عجيبه و سخنان مضحك و شعرهاى مطرب ، گفتن آغاز كرد تا اينكه سفره‌هاى طعام بگستردند و باديهء شربت بنهادند . چون خوردنى بخوردند ، وزير پيالهء شربت پر كرده ، بملك داد و پيالهء ديگر بمعروف بداد و گفت : اين را بنوش . معروف گفت اى وزير ، اين چيست ؟ وزير جواب داد : اين شربتى خوشگوار است كه در دلها مسرت پديد آورد . ليك وزير در شربت معروف ، داروى بيخودى ريخته بود . و پيوسته وزير ، معروف را بشربت ترغيب كرد و محاسن او را همىشمرد تا اينكه معروف بنوشيدن آن مايل شد . و معروف همىنوشيد تا اينكه عقلش بزيان رفت و خطا از صواب نشناخت . چون وزير دانست كه او را بيخودى بنهايت رسيده ، به او گفت : اى معروف ، به خدا سوگند من در كار تو بشگفت اندرم كه چگونه به اين گوهرها رسيدى كه يكى از آنها در نزد ملوك اكاسره يافت نشود و در تمام عمر ، بازرگانى نديده‌ايم كه اين‌همه مال جمع آورد و مانند تو كريم و سخى باشد . و كردارهاى تو بكردار ملوك همىماند . بازرگانان را چنين كارها نباشد . به خدا سوگند مىدهم مرا از حقيقت كار آگاه كن تا مقام و منزلت تو بشناسم . و پيوسته وزير خدعت ميكرد . و او را عقل زايل بود تا اينكه گفت : اى وزير ، من بازرگان نيستم و از نسل پادشان نيم . پس حكايت از آغاز تا انجام حديث كرد . آنگاه وزير گفت : اى خواجه ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه آن خاتم بما بنماى تا بصنعت او نظاره